عاشقانه ها

#یادگار_آدم

نصفه سیبی که من از لذت عالم دارم 

یادگاریست که از حضرت آدم دارم

 

درد بسیار در این سینه شده مهمانم

بقچه ها پرشده از غصه و ماتم دارم

 

محرم راز همه هستم خود بی همدم

دائما گوشه ی چشمم اثر از نم دارم

 

خارج از خانه به اجبار لبم می خندد 

پشت این چهره خندان دل پرغم دارم

 

آرزوهای دلم سوخت و خاکستر شد

غیر زخم دل خود بر همه مرحم دارم

 

گاه گاهی که دلم شاد شود می فهمم

میل بسیار به یک سیلی محکم دارم

 

یک نفر نیست که منت به سرم بگذارد

و بپرسد که دراین سینه چها کم دارم

 

#یوسف_محقق

با نیتت فالی گشودم  این چنین شد

بر غیر من لبخند تو شرعا حرام است

#یوسف_محقق

در دفتر شعرم  رُخ ِ  یک ماه کشیدم
ماهی به کنارش شده همراه کشیدم

دلبسته ی اسمی شدم و ازسر شوقم
از کنج  دلم  تا  دل  او  راه  کشیدم

تاریکی مطلق شدو با قطره ی اشکم
یک یوسف ِ افتاده  ته ِ چاه کشیدم

صبح سحر از  راه رسید و مَه عمرم
شدمحو و نشستم غم جانکاه کشیدم

این ضربه کاری که مرا کرد زمین گیر
زجریست که از یک دل آگاه کشیدم

اکنون که دراین سینه دگر نای نمانده
ای کاش  بفهمد که چرا  آه  کشیدم

#یوسف_محقق

@yosefmohaghegh

شوقم این بودکه روزی شوم از بند اسارت آزاد

شدم  آزاد و کسی  منتظرم  نیست  چه سود!

#یوسف_محقق